تبليغاتX
کلبه تنهایی من
پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو

بهش گفتم : به خاطر هیچکس.

پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو 

با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز.......................................

ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر

کسی که به خاطر هیچ زنده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

شبی تاریک ، پروانه ها دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند برای رسیدن به معشوقه شان که شمع بود ، همت خود را آزمایش کنند ، اما لازمه رسیدن ، نزدیکی به شمع بود . همگی هم نظر شدند که بالاخره یکی باید برای طلب عشق به او نزدیک شده و به مقصود برسد.

یکی از پروانه ها ، داوطلب شد و شروع کرد به پرواز . وقتی به محل استقرار شمع رسید ، از دور آن را طواف کرد . بعد از بازگشت ، شروع کرد به توصیف شمع که چه بود چه و چه ... در میان پروانه ها ، پروانه ای دانا و سخن شناس بود . گفت : این پروانه از شمع آگاهی ندارد . یکی دیگر از پروانه ها به سراغ شمع رفت و در اطراف نور شمع گردشی کرد و سعی کرد آن را بشناسد . بعد از بازگشت گفت : من در شمع غرق شدم و از وصال معشوق سخن گفت .

باز هم پروانه دانا گفت : این پروانه هم نتوانسته او را بشناسد ، او نشانی از آن با خود ندارد . پروانه ای دیگر پروازکنان و پر از شور و نشاط وصل به سمت شمع رفت . آنقدر اشتیاق رسیدن به شمع بر او غلبه کرده بود که از حال خود خارج و به شعله شمع نزدیک شد و آتش را در آغوش گرفت و خودش را فراموش کرد . در این حال ، آتش تمام وجود پروانه را در بر گرفت و از سر تا پای او آتش شد .

پروانه دانا که از دور او را می دید که چطور با شمع همرنگ شده به دیگران گفت : این پروانه کار آزموده شده و هیچکس از عشق آگاهی پیدا نکرده مگر او..

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد .

چه دلیست این دل من ؟ که ز تردی چو یک ساقه ی تاک به شتابی که تگرگ بشکند ساقه و از هم بدرد پیکر برگ یا به آسانی یک شاخه ی گل می شکند چه دلیست این دل من ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

راستی می دونید شقایق چه طوری گل همیشه عاشق شد

شقایق به خنده گفت: نه بیمارم،

 نه تب دارم اگر سرخم چنین آتش حدیث دیگری دارم.

 گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی!

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

 و من بی تاب و خکیده تنم در آتش می سوخت ،

 ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدا بود

 ز آنچه زیر لب می گفت ، شنیدم سخت شیدا بود .

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود

 اما طبیبان گفته بودنش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم ،

 بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ، شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد ،

 چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 و یکدم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من

 بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد

 و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم

 و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد

 پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

 و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد؟

 در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست

 اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست

 و از این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما !!!

 نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد

 دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگاه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

 نشست و سینه را با سنگ خارایی

 زهم بشکافت زهم بشکافت اما!

 آه صدای قلب او گویی جهان را زیرورو می کرد

 و آسمان را پشت ورو می کرد

 و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

 نمی دانم چه می گویم ،

 به جای آب خونش را به من داد

 و بر لب فریاد بمان ای گل که تک تاج سرم هستی

 دوای دلبرم هستی

 بمان ای گل

 و من ماندم نشان عشق و شیدایی

 و با این رنگ و زیبایی

 و نام من شقایق شد

 گل همیشه عاشق شد

با تشکر از آزاده عزیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط مجید  |